Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

شکوفه جون دوباره بنده را فيلتر کرد. اين هم آدرس جديد:

http://pedrambarani3.wordpress.com

پرویز مشکاتیان نیز با تمام دل خستگی هایش از این قفس دنیا پر کشید. نوای سپید سنتورش برای ما که به سیاهی عادت کرده بودیم بی معنی بود. سپیدی در این همه سیاهی معنایی دارد؟ بی معنایی مقصدش همان عزلت است و در آخر عدم!

برای آنکه دلمان بیش از این در سیاهی ها غرقه نگردد و چشمان مان بیش از این به تاریکی خوی نگیرد، شمعی از نوای ساز و آواز این روشن ضمیر، استاد پرویز مشکاتیان، را می افروزیم تا وقتی به نور شمس بشارتمان دادند از فرط نور چشمان را از سر جاهلیت نبندیم و دست ها را پیش صورت نگیریم و شمس تابان دیگری را به خاطر انس خویشتن به ظلمت ها تنها نگذاریم.

چندی پیش یک اجرای خصوصی از پرویز مشکاتیان به دستم رسید که تا به حال نشنیده بودم و فکر می کنم شما نیز مثل بنده آن را گوش نداده باشید. این قطعه با صدای جاویدان سنتور این شمع درخشان و صدای سوزناک خودش است. صدایی که کمتر خواندنش را شنیده ایم. این صدا شعری می خواند که آتش بر دل هر صاحبدلی می زند. این صدا که همیشه ساکت بود تا نوای سازش شنیده شود، در تاریک روزی، زخم دل را باز می کند و هر آنچه در سینه دارد با نوای ساز و این بار آوای خود برون می آورد. شعری را برای این قطعه برگزیده است که کاملا هویدا می کند پرویز در دل چه غمهایی نهان کرده و برق چشمانش در تمامی این سالیان از چه چیزهایی حکایت داشته! دردناک شعری است که زخم های بی شمار را تک به تک می شمارد!

امشب همه غمهای عالم را خبر کن!
بنشین و با من گریه سر کن، گریه سر کن!
ای میهن، ای انبوه اندوهان دیرین!
ای چون دل من، ای خموش گریه آگین!
در پرده های اشک پنهان، کرده بالین!
ای میهن، ای داد!
از آشیانت بوی خون می آورد باد!
بربال سرخ کشکرت پیغام شومی است!
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟
ای میهن، ای غم!
چنگ هزار آوای بارانهای ماتم!
در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق ؟
مرغی که می خواند
مرغی که می خواست
پرواز باشد …
ای میهن، ای پیر
بالنده ی افتاده، آزاد زمینگیر!
خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها .
ای میهن!( در ) اینجا سینه ی من چون تو زخمی است .
( در ) اینجا ،دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد ،
دمادم

ه . ا . سایه

از آنجا که نسخه ی ناقص پنج دقیقه ای این قطعه بیشتر بر روی دنیای مجازی پیدا می شود، نسخه ی کامل و نه دقیقه ای آن را که کمیاب است را برایتان آپلود کرده ام. پیشکش همگنان نیک:

لینک نسخه پنج دقیقه ای

لینک نسخه نه دقیقه ای ( نسخه کامل و کمیاب )

پخش آنلاین نسخه پنج دقیقه ای:

ای کاش این عکسها را در زمان حیاتش در دست می گرفتیم!

****

دوست ندارم که این پست را سیاسی کنم اما با خواندن این شعر و شنیدن آن نوا، ناخودآگاه به یاد برخی اتفاقات افتادم!

ای میهن، ای داد! از آشیانت بوی خون می آورد باد!

ای میهن، ای داد! از آشیانت بوی خون می آورد باد!

****

پرویز مشکاتیان عزیز مرا ببخش! دوست ندارم از هنر ناب تو استفاده ابزاری شود، این نیز فقط برداشت من بوده است که با شنیدن نوای ساز و آوای پر سوزت، چنین پیرامون را دیدم!

متاسفانه از نظر زمانی دچار محدودیت هستم وآنچه در دل نهان دارم را نمی توانم تماما با واژگان هویدا کنم. اما مطمئن هستم شما آنقدر زیرک هستید که تا آخر ماجرا را خود دریابید حتی بدون اشاره ی بنده.

امروز بیش از پیش شبهات و برخوردهای فرهنگی با فرهنگ و اندیشه ی اسلامی و به طور کلی اندیشه های خدامحوری افزایش یافته اما شوربختانه امروز شاهد آنیم که از تمامی دوران اسلامی در طی این چهارده قرن، عالم دینی کمتر داریم. عالمی که با برهان و منطق، با ژرفای اندیشه و با استخراج حکمتها، اسلامی رو به جلو و مترقی و متناسب با مقتضیات زمانی به امروزیان عرضه کند. همان طور که در پست « ذغال گداخته و مهدی موعود» اشاره داشتم در این شرایطی که اسلام از دوست و دشمن در حال ضربه خوردن است، به جای اینکه باقر و صادق ظهور کند، به جای اینکه عالم دینی ظهور کند، به قول دکتر شریعتی پدیده ی نوظهوری چون «روحانیت» را باید به تماشا نشست.

روحانیتی که دو برداشت از آن می شود که هردوی آنها جز اثر تخریبی هیچ چیز دیگری ندارد. برداشت اول که تا حدودی خوش بینانه است: علی الظاهر آقای روحانی باید روحانی باشد و از هر چه جسمانی است فاصله بگیرد و کار دنیا را به دنیا طلبان بسپارد و این یعنی عین انفعال! یعنی اینکه دست روی دست بگذار تا کل مسلمین و جامعه ی اسلامی را به نام یکی از «ایسم» ها و یا به نام اسلام ( آن هم با قرائتی جاهلانه ) از ریشه بزنند و شما هم قربت الی الله مثل همیشه زبان فرو کش و تقیه کن و پیش خود بگو با این همه ذکر و نماز باید داخل فرمانیه ی بهشت، جایگاهم باشد. برداشت دوم که با سوء ظن و بد بینانه است: روحانیت را پوششی کن تا همه باور کنند که تو از عالم روحی و هیچ کاری به عالم ماده و جسم نداری و با این نقاب پوست از مسلمین و مسلمات بکن. این روحانی همان است که در آزادراه قم – تهران با سرعت 140 کیلومتر سمند خود را می دواند. همان روحانی والامقامی که بیست دقیقه است که اذان را گفته اند و خلق الله برای خواندن نماز جماعت مدتی است چشم انتظار نشسته اند و ایشان هنوز قدوم مبارک را به مسجد نرسانده اند. همان روحانی هایی که  از اینکه بندگان خدا، تملق گو و دست بوس شان باشد و از وجود اقدس شان تبرک بگیرد، لذت می برند و خود را هدایتگر مردم نمی دانند بلکه ولی نعمت و امر آنان می دانند.

در همین باب به یاد خاطره ای از دکتر شبستری افتادم که جمله ای گفت که بشدت مرا تحت تاثیر قرار داد. وی چنین گفت: «هر پیشوای دینی و رهبری که خود را از جانب خدا میداند باید گونه ای باشد و رفتار کند که با حضورش مردم خدا را بهتر ببینند و آنان رغبت بیشتر به عبودیت در برابر خداوند داشته باشند.» به واقع این کلام بسیار پر مغز است. امروز روحانیت بیش از آنکه راهی باز کند که مسلمان بتواند خدا را بهتر ببیند و بیشتر عاشق خدا شود، خود را شریک خدا کرده و بیشتر دنبال این است که باند و گروه برای خود درست کند. روحانیت دوست دارد خدا گونه او را بستایند و اطاعت کنند و همه فرمان بر وی گردند ولاغیر. او هم با همان ژست روحانیتی که از جنس خداست ( مانند همان چیزی که خدا را می شناسیم، خدا نیز جسمانی نیست، روحانی است! )، امر کند و هر چه گوید را همگی باید عین هدایت بدانند و عدول از اوامرش را عین ضلالت.

امروز کسی نمی خواهد باقر شود زیرا که باقر بودن یعنی شب تا به سحر، به خود سختی عبادت و ( بسیار از عبادت دشوارتر ) سختی و مشقّت تعقل، تفکر و تحقیق در آیات و روایات روا داشتن. باقر یعنی در مناظرات پر تنش مکذبین و منکرین حاضر شدن و جوابهای دندان شکن دادن، چیزی که جز کسب علم حاصل نمی شود و مسیر پیمایش علم، سنگلاخی ترین و فرسایشی ترین راه است. اما روحانیت یعنی قبول کردن یکی از مناصب و حقوق سر برج گرفتن! یعنی لباسی برای کسب درآمد، یعنی قدرت طلبی و خود را والامقام پنداشتن!

امروز شهادت نماد علم ورزی در اهل بیت، یعنی امام محمد باقر است. من به شما پیشنهاد می دهم به جای اینکه برای او چشمان را تر کنید، برای خودمان که همچو بقره ای در گل نادانی فرو رفته ایم ضجه و زاری کنیم. یا نهایتا در نداشتن باقرها و صادق ها که بیش از هر موقع دیگری عدم حضورشان حس می شود، فغان کنید. امروز روحانیت یک عده مسلمان حقیقت جو و پرسشگر را بر نمی تابد و فقط مردمی از نظر ذهنی ضعیف و ناتوان و کاملا مطیع را می پسندد. این دقیقا در مقابل سیره ی باقرها و عالمان دینی است. امروز سالگرد شهادت باقر و باقرگری و روز تولد بقره و بقره گری است.

متاسفانه امروز فقط چند عالم داریم که در حال تولید هستند ( امثال جواد آملی؛ که در حال نگارش تفسیر تسنیم هستند که در واقع نسخه تکمیلی المیزان ماندگار نوشته ی علامه طباطبایی است)، الباقی که همان روحانی با توجه به تعریف فوق الذکر لایقشان است، جز وکیل و وزیر و قاضی شدن به چیزی کمتر رضایت نمی دهند و تا آنجا پیش رفته اند که در مورد مدل موی فوتبالیست ها هم باید نظر دهند.

شهادت باقر و باقرگری و ولادت بقره و بقره گری تسلیت باد!

پی نوشت: نکته ی دیگر که از عنوان این پست بر می آید، این مطلب است که امروز بقره ( که سوره ای از قرآن است و مجاز از کل قرآن است -مجاز یک صنعتی ادبی می باشد- ) بسیار مظلوم تر از باقر آن زمان است. زیرا آن روزگاران باقر یاران بیشتری از قرآن در امروز داشت. این روزها ضربه ای که قرآن از کسانی که خود را یارش می دانند می خورد، از دشمناش نمی خورد.

از تمامی دوستان تشکر دارم که در قسمت نظرات فعال بوده و حدسیات خود را منتقل کردند. اما دو عکس فوق که ابتدا فقط اولی را قرار داده بودم از کتاب زیبای «شازده کوچولو» برای شما آورده بودم. کتابی که یادآور کودکی های ما و زیبایی های آمیخته به آن بود. البته بنده به دنبال تجدید خاطرات نبودم بلکه سعی داشتم به شما همان چیزی را یاد آوری کنم که پیش از این نویسنده ی این کتاب در تلاش بود با زبان کودکانه به ما بیاموزد.

مولف کتاب در مورد این دو تصویر در کتاب مذکور چنین می گوید که شش ساله بوده که در جایی می خواند ماربوآ شکارش را بی آنکه بجود، می تواند یکجا قورت بدهد. او با خواندن آن مطلب تصور می کند که یک فیل توسط یک ماربوآ شکار شود و بدین ترتیب شکل اول را می کشد. سپس چون اکثر بزرگترهای نویسنده در سن شش سالگی اش، مثل اکثر ما فکر کردند که او تصویر یک کلاه را کشیده است، مجبور می شود تا تصویر دوم که تصیور باز شکم مار است را بکشد. هر چند در نهایت بزرگترها بعد از فهمیدن منظور کودک، او را ترغیب به خواندن حساب و جغرافی می کنند که آنها فایده اش بیشتر است.

در واقع در همین یک پاراگراف این کتاب آکنده از ریزبینی ها و ژرف اندیشی هاست. این کتاب بیشتر از آنکه برای کودکان باشد برای بزرگسالان مفید است. ویژگی بارز تفاوت بین یک آدم بزرگ با یک کودک در این است که کودک هرگز اسیر روزمرگی ها و چارچوب های فکری و رفتاری حاکم بر آدم بزرگ ها نمی شود. هرگز رویاهایش را به گوشه ای نمی اندازد تا به کارهای مثلا مهمتر و پر اهمیت بپردازد. سعی می کند در دم زندگی کند نه برای آینده و نه در حسرت گذشته، زندگی می کند برای زندگی نه برای زنده ماندن. آدم بزرگها حتی اگر آزادترین آزادها هم باشند محکوم تفکرات و چارچوب های از پیش تعیین شده هستند. آدم بزرگ ها هرگز حاضر نیستند طور دیگری فکر کنند، هميشه اسير عادتند حتي در انديشيدن، آدم بزرگها حاضر نیستند نظرشان در یک موردی را بی آنکه نظر بقیه را بدانند بی هیچ واهمه ای ابراز کنند. آدم بزرگ ها همیشه نیاز به تایید دیگران دارند تا بتوانند به زندگی شان ادامه بدهند. آدم بزرگ ها هرگز وقتی در حال خوردن بستنی هستند، فقط به بستنی فکر نمی کنند. آدم بزرگ ها هرگز دوست ندارند با کسی بخاطر اینکه فی نفسه دوستی خوب است، دوست شوند. آدم بزرگ ها مرده های متحرکی هستند که احساس می کنند دنیا در دست آنهاست اما آنها سوار بر قطاری از باورهای از پیش تعیین شده هستند، که بر روی ریلی از جنس جبر، در حال حرکت است و آنها فقط از شیشه به سوی دوردست نگاه می کنند که چه زمانی به مقصد می رسند، بی آنکه حتی بدانند دقیقا مقصدشان کجاست، برای آنها مقصد مهم نیست، مسیر حرکت قطار مهم نیست، مسافر کناری شان در کوپه مهم نیست، گل کنار ریل مهم نیست، برایشان حتی مبدا نیز مهم نیست، آنها فقط می خواهند برسند. آدم بزرگ ها فقط عقده ی رسیدن دارند بی آنکه بدانند برای چه می خواهند برسند و اینکه بعد از رسیدن چه برنامه ای دارند و اصلا قرار است از کجا به کجا برسند.

ای کاش می توانستیم مثل شازده کوچولو یک گل از میان آن همه گل را برای خود اهلی کنیم. ای کاش بتوانیم مثل شازده کوچولو برای یک ساعت به زندگی طوری نگاه کنیم که متاثر از پیرامون مان نباشد و در واقع باکرانه فکر کنیم، نه دست خورده، نه تاثیر پذیرفته نه در قفس چارچوب تفکرات سایرین.

در این دنیا هر کسی بیشتر از سایرین کودکانه بزرگ شد و بزرگ ماند، حرف های بیشتری برای گفتن به آدم بزرگ ها داشت و بیشتر محبوب آنان شد، هر چند در ابتدا هیچ کسی کودکانه رفتار کردن و اندیشیدن آنها را باور نمی کرد و بسيار مورد مذمت و ملامت واقع شدند.

پس بياييد کودکانه زندگی کنيم نه آدم بزرگانه مردگی!

لينک دانلود کتاب شازده کوچولو

پی نوشت: من این کتاب را در سنین مختلف بارها خوانده ام و هر بار در حد شعورم از آن برداشت کرده ام. در واقع هر چه بیشتر می فهمیدم این کتاب برایم زیبا تر می نمود و واقعا نویسنده اش انسان ویژه ای بوده است. خواندن آن را به همه کسانی که آن را نخوانده اند و یا برداشت ناقصی از آن داشته اند، توصیه میکنم.

پی نوشت دوم: چند روزی است یک پیامک ( همان اس.ام.اس ) در میان مشترکین تلفن همراه به شدت گل کرده است و آن این است: » شما جیب ما رو نزن، یارانه نقدی نمی خواد بدی!».

پی نوشت سوم: ناجوانمردانه ترین و سخت ترین فیلترینگ در تمامی این سالها، در چند هفته اخیر در حال اعمال است، تحت این شرایط ظهور امام زمان حدود چند سال به جلو افتاد، زیرا که تمامی فتنه ها به حول قوه الهی و به بنیه ی بیت المال در حال دفع است! این پی نوشت را زیاد جدی نگیرید زیرا که شاید شما رها کنید، اما آن شما را بگیرد و رها نکند.

پی نوشت چهارم: نظر خود را در مورد پخش موسیقی در وبلاگ بفرمایید. آیا ایده ی خوبی است؟ آیا روی اعصاب شماست؟ آیا…؟

پی نوشت مستانه: بیا ساقی آن می که حال آورد…

سکانس اول

چند روز پیش سوار متروی بین شهری تهران – کرج شده بودم. همان طور که می دانید این خط مترو بر روی زمین است و نه در زیر زمین و امکان دیدن مناظر طبیعی وجود دارد. بنده هم در حال مطالعه بودم که به یکباره فکری به ذهنم رسید. کتاب را بستم و از پنجره به دور دست چشم دوختم. در این فکر بودم که چرا امام زمان ظهور نمی کند وقتی که ما حدود 120 میلیون شیعه داریم، وقتی یک حکومت قوی و مقتدر شیعی چون جمهوری اسلامی داریم، وقتی رهبر آن حکومت در تمامی ابعاد به مانند ائمه پیشین است، وقتی رئیس جمهوری داریم که در ساده زیستی و باهوشی نمونه ای ندارد، وقتی مسئولین زحمتکش و متعهدی داریم که تمام فکر و ذکرشان تعجیل فرج است، وقتی یک نهاد مردم محور به نام «بسیج» داریم که تمامی جوانان با بصیرت و متدین را یکجا جمع کرده، وقتی که همه مردم مهدی باور هستند و در صلواتشان «و عجّل فرجهم» را امکان ندارد جا بیاندازند…تو همین افکار بودم که یکدفعه یک ویفر جلوی چشمانم سبز شد. نگاه کردم و متوجه شدم مردی میانسال است که یک کارتن دست گرفته و قصد دارد با فروش آنها خرج خود را در بیاورد. من از او خرید نکردم چون که هر روز با مترو در حرکت هستم و اگر قرار باشد هر چه دیدم خرید کنم باید روزی صد تا چراغ قوه، آدامس، عروسک اسپایدرمن و فال از بچه های قد و نیم قد، پیرزن و پیرمرد، پسر جوان و هزار نوع آدم مختلف خرید کنم که بنده هم چنین استطاعتی ندارم. آن فروشنده ی ویفر از کنارم گذشت. چند ثانیه بعد دیدم سراسیمه برگشت و روبروی من نشست. فهمیدم که مامور مترو را داخل واگن کناری دیده و از خوف گیر افتادن و هزار رقم مشکلات که در پی گیر افتادنش وجود دارد، قصد دارد رد گم کند. از من خواست تا کیفم را بدهم تا روی در کارتن بگذارد تا معلوم نشود در کارتن باز است و قصد دستفروشی دارد. بنده هم درخواستش را اجابت کردم. مامور از کنار ما گذشت و خوشبختانه به خیر گذشت. مرد از من چندین بار تشکر کرد و رفت.

چند دقیقه بعد دوباره یک دختر هجده، نوزده ساله، در حالیکه یک نایلون بزرگ در دست داشت و در آن پر بود از بسته های دستمال کاغذی جیبی، را مشاهده کردم اما باز هم نخریدم. دوباره به پنجره خیره شدم و همان فکر اولّی که در آن غرق بودم را مرور کردم…

سکانس دوم

از مترو پیاه شده ام و سوار بر یک تاکسی پیکان هستم. منتظر می شوم تا ماشین پر شود. در این مدت، اندکی داخل ماشین را برانداز می کنم. راننده بر روی داشبورد برچسبی را چسبانده که نام «الله» بر روی آن نقش بسته است. گوشه ی شیشه ی جلوی ماشین، برچسبی از طرف تاکسیرانی برای اطلاع یافتن مسافرین ازنرخ کرایه را می بینم، نوشته است: «کرایه 425 تومان». تاکسی پر می شود، راننده به پشت فرمان می رود و رادیو را روشن می کند. نزدیک ظهر است…ظهر می شود، از رادیو صدای موذن به گوش می رسد…الله اکبر…الله اکبر. من به مقصد نزدیک می شوم، یک اسکناس هزار تومانی به راننده می دهم، راننده به من فقط 500 تومان برمی گرداند، هنوز رادیو روشن است…ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا و دلیلا و عینا، حتی تسکنه ارضک طوعا…از تاکسی پیاده می شوم…باز هم فکر اول را که درمترو داشتم با خود مرور می کنم…

تیتراژ: حکمت 276، نهج البلاغه:

خدايا به تو پناه مى‏برم كه برونم در ديده‏ها نيكو نمايد و درونم در آنچه از تو نهان مى‏دارم به زشتى گرايد ، پس خود را نزد مردم بيارايم به ريا و خودنمايى كه تو بهتر از من بدان دانايى ، پس ظاهر نكويم را براى مردمان آشكار دارم و بدى كردارم را نزد تو آرم تا خود را به بندگان تو نزديك گردانم ، و از خوشنودى تو به كنار مانم./ترجمه استاد بزرگوار شهیدی.

پیش از تحریر: پیشاپیش از این پست ضعیف پوزش می طلبم.


دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو

با او گفتم:

ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من

نشنیده‌ای شب تا سحر آن ناله‌های زار من

او به من وعده داد:

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی، جز که به سر، هیچ مگو

در جوابش گفتم:

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو

آنچه تا به حال با من کرده بود را برایش بازگو کردم:

بی‌پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا

***

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

چشمانم باز شده و بار دیگر قمر را دیدم:

ای در زمین ما را قمر ای نیم شب ما را سحر

ای در خطر ما را سپر ای ابر شکربار من

 

در تلاش بودم تا آتش درون را خاموش کنم. این آتش فقط درونم را می سوزاند و هر چه می پوییدم این آتش به برون راهی نمی یافت. راهی به خرمن نمی یافت تا هر چه گندم است که آدمی خورد و می خورد، بسوزاند و خاکسترش چشمان پر طمع شیطان را بسوزاند. اما نشد… پس سراغ آبی رفتم تا ابد آنرا خاموش کند. دست به دامان مولانا بردم، از او غزلیاتش را گرفتم تا آتشم را زیر خاک شمس خاموش کند اما آتش شعله ور تر شد و همچنان در سوختن باقی ماندم بی آنکه کسی حتی یک دود از این آتش را ببیند.

این پست در پاسخ به یکی از دوستان نگاشته شده است که در قسمت نظرات پست قبلی پرسیده بودند. پرسش ایشان چنین بوده است:

»»

اقا به اين متنت قسم ات ميدام اگه حتي يك دليل منطقي براي نياز به وجود يه ادم غيبي كه فقط اسمش قابل درك كردن هست بگو؟

««

مشکل دقیقا همین جاست که شیعیان چندین نسل است، این مکتب ( در واقع این جنبش ) را به بدترین شکل برداشت کرده اند. از کل این مکتب، فقط یک آدم غیبی که معلوم نیست در آسمان چندم است و این همه سال آنجا چکار میکند، را به من و شما یادآوری کرده اند و کل تصور ما به این ختم می شود که یک روز همه جا را سیاهی می گیرد و یک باره مردی با یک شمشیر و اسب می آید و همه جا را سپید و نورانی می کند. اینجاست پیش خود می گوییم حال اگر او نبود نمی شد؟ حتما باید فردی از آسمان بیاید تا ما را نجات دهد؟ مگر خودمان مرده ایم؟ عده ای نیز در این آشفته بازار، به اسم این مکتب و نام آن مرد، کلاهی از جنس منزلت اجتماعی و سیاسی برای خود فراهم کرده اند و روزگار خلق الله را سیاه! البته باز هم این گروه به آن حجتیه ای ها  شرف دارند.

عده ای دیگر هم هستند که بر همه نیکی ها و بعضا ژرف اندیشی های مکاتب سنتی خود چشم فرو بسته اند و احساس می کنند که می توانند با برخی اصطلاحاتی که از چند کتاب یاد گرفته اند، نسخه کل بشریت را بپیچند و بگویند از اول هر که هر چه گفته دروغ و یا برای منافع شخصی اش بوده و هر چه این چند تا مولف اروپایی و مبلّغین «ایسم» ها به هم وصله و پینه کرده اند، وحی منزل و عین سعادت و موفقیت بشریت در تمامی اعصار است.  هر کسی هم از این اصول عدول کند و تئوری و نظر متفاوتی را ارائه دهد، بدون مرور و تعمّق بر آن نظرات، حکم تحجّر را صادرکرده  و بر چسب امّل بودن را بر پیشانی آن مدعی بیچاره می چسبانند. اینها می گویند از اول هم هیچ چیزی نبوده و همه اینها دکّانی بوده و منبع کسب درآمد برای عده ای! ( البته تاکنون کم دکّانی هم برای برخی نبوده است اما این دلیلی بر رد اصالت یک مکتب و حقیقت امر نمی شود )

بنده هم می گویم که از افسانه سازی ها و برخی شاخ وبرگ دادن های بی اساس و خالی از فایده، باید دوری جست و همین طور می گویم نباید با این مکتب به گونه ای برخورد کرد که عده ای سوء استفاده کنند و از نادانی ملت برای خود حساب بانکی نجومی بسازند. من می گویم بیایید دوباره و این بار هوشیارانه با موضوع برخورد کنیم و قیاس کنیم که این مکتب و جنبش چقدر می تواند مفید و پیشرو باشد.

حال که آن نگاه های رایج و از نظر بنده باطل را مردود دانستیم، به نگرشی درست و مفید می پردازیم و پاسخ آن دوست که چرا باید منتظر باشیم و چرا باید مهدی وجود داشته باشد، را خواهیم گفت:

نماد

مهدی کیست؟ مهدی فردی است که نماد هدایت است. نماد تکیه بر اصول یگانه پرستی! نماد باور بر معاد و رعایت حقوق سایر مخلوقات! نماد مبارزه با زورگویان و ناعدالتی ها! نماد مبارزه با جاهلان! نماد مبارزه با جاهلان! این مبارزه با جهل مخلص تمامی این گفتارهاست.  متضاد جهل و جهالت را علم ندانید، بلکه متضاد آن را باید هدایت دانست. مهدی مخالف جهالت است، چون همان طور که از نامش پیدا است مهدی است، مهدی نمی تواند طرفدار جهل باشد پس هر که می گوید سرباز و یار مهدی است اما ترویج جهل و تاریکی می کند یا سخنانی جاهلانه بر زبان جاری می کند، دروغگوست و با مهدی هیچ نسبت و ارتباطی ندارد! مهدی نماد ایستادن در برابر ندانستن ها و خود را به ندانستن زدن ها است. همیشه هر جنبش و مکتبی دارای یک رهبر و نماد است. نماد این جنبش و رهبر این مکتب نیز مهدی است.

نکته ی بسیار مهمی را باید یادآوری کنم زیرا که تاکنون از دید شیعیان پنهان مانده است. معنای مهدی چیست؟ هدایت شده و ارشاد شده! تا به الان اکثر ما فکر می کردیم که مهدی هدایتگر است اما معنی اش که این را نمی گوید. این یک نکته ی مهم است که مهدی نماد هدایت یافتگی است و نه نماد هدایتگری! یعنی وظیفه هدایت ما بر عهده ی خودمان است، قرار نیست که کسی ما را دوباره هدایت کند، هر کس باید خود مهدی شود یعنی با استفاده از ابزارهای هدایتی که در طول اعصار گذشته به وی ارث رسیده است، هدایت را با مجاهدتی بی پایان به کف آرد. شاید بگویید این تعریف بدان معناست که دین را از حالت اجتماعی به فردی بکشاند. اما این چنین نیست زیرا که کسی که هدایت یافته باشد و ایمانش در حد بالایی باشد هرگز نمی پذیرد که در اطرافش و در میان دوستان و آشنایان و حتی غریبه ها شاهد حضور باطل باشد در حالیکه خود طعم شیرین حق را چشیده است. کسی که با حق باشد ناگزیر است که در جهت نابودی باطل به پا خیزد وگرنه حقی که به حضور و بقای باطل رضایت داشته باشد، اصلا از اول حق نبوده است. پس هدایت دو فاز دارد: هدایت یافتگی و هدایت گری! اما باز هم تاکید دارم که هر کسی وظیفه ی هدایت خود را دارد و انفعال در جستجوی حقیقت به بهانه عدم حضور مهدی موعود یک خیانت به وی محسوب می شود.

ایده آل هدایت یافتگی

حال شاید این سوال مطرح شود با این حساب اگر قرار است هدایت ما بر عهده ی خودمان باشد و مهدی موعود هدایتگر نیست ( که البته گفتیم هر کسی هدایت یافته باشد، هدایتگر هم مجبور است باشد )، پس چرا اصلا نیازی به وجود وی هست؟ همیشه برای بنا کردن یک مکتب و ایدئولوژی و حتی ساختن یک موتور، باید یک ایده آل در نظر گرفت. برای مثال وقتی میخواهند یک سیکل طراحی شده را بسنجند که چقدر کارایی و بازده دارد، آن را با سیکل کارنو قیاس می کنند و در واقع سیکل کارنو معیار و مبدا مختصات ماست، تا بر مبنای آن ببینیم در کجا واقع شده ایم. در مورد مهدی موعود و به طور کلی بحث امامت، وجود این افراد حکم معیار و ایده ال های ما هستند. آنجا که نام مهدی را گفتم و بر معنی آن ( هدایت یافته ) تاکید کردم، قصد داشتم بدینجا برسم که در واقع مهدی ایده آلی از هدایت یافتگی ماست و ما او را به عنوان ایده آل هدایت یافتگی برای خود فرض می کنیم و نسبت به آن خود را می سنجیم. در واقع ظهور مهدی به معنای ظهور تمامی ارزش های ناب و با تمامی جزئیات و دقت نظرات موجود در آن ارزشهاست، تا ما ببینیم کجای این قصه هدایت قرار گرفته ایم و به عبارت صحیح تر چقدر هدایت یافته ایم. اینجاست که حدیث ثقلین معنا پیدا می کند، قرآن یک اصل است که در تمامی اعصار وسیله ای برای هدایت است و گزاره های مطلق آن تاریخ مصرف ندارند و در واقع ایده آل مطلق است و باید همه چیز را بر اساس اصول آن سنجش کرد. اما در بستر تاریخ و در شرایط مختلف تفاوت هایی در فروع دین ایجاد می شود که اینجاست حضور امامان و مهدی های هر زمان، ایده آل های آن زمان را خواهند ساخت تا آدمی در هر زمان نیز یک ایده آل متناسب با آن زمان را داشته باشد. یک عصری ( زمان باقر و صادق ) ایده آل هدایت یافتگی حضور در مناظره های علمی بود، عصری دیگر ( زمان حسین ) ایده آل در مبارزه علنی با حاکم جور بود. شاید در زمان حسین، فردی به تفسیر قرآن بپردازد، بهر حال این کاری است پسندیده و همیشه علم اندوزی  مورد تایید بوده اما ایده آل می گوید در کنار استخراج حکمت های قرآنی، شرط هدایت یافتگی اقتضا می کند که حق مظلوم را از ظالم بستانی. حال اگر کسی فقط به تفسیر اهتمام ورزید، هدایت یافته اما از ایده آل فاصله گرفته است زیرا در بحث مجاهدت با ظلم سستی کرده است. اینجا یک ایده آل وجود دارد که اگرحسین را عین ایده آل نپنداریم اما نزدیک ترین فرد در عصر خود به آن ایده آل است.

مهدی منفعل نیست!

ضمنا لازمست یادآوری کنم که مطمئن باشید هر روزه امام زمان در حال آموزش برخی از طالبان دانش است. شک نکنید که او امروز کلاس های درسی دارد، شک نکنید که او در هاله ی نور منفعلانه ننشسته بلکه در متن جامعه در حال تربیت شاگردانی فرهنگ ساز است. به این موضوع لحظه ای شک نکنید. زیرا اگر انفعال و عدم تولید اندیشه و فرهنگ جایز بود، امامان پیشین نیز چنین می کردند اما آنان همواره حضور فعال داشته اند و به تربیت شاگردان و تولید اندیشه و فرهنگ می پرداخته اند. پس مهدی نز چنین می کند اما مثل قدیم مورد توجه مردم نیست زیرا مردم درگیر خود شده اند. البته باز هم میگویم که هر کسی ادعای دانش آموختگی از مکتب آن حضرت را کرد باور نکنید ( همان بحث جهالت و مفهوم مهدی ).

نتیجه گیری

وجود مهدی به عنوان نماد این جنبش همیشگی، به عنوان یک ایده آل زمانی ( ایده آلی برای تمامی سالهای امامتش ) در بحث هدایت یافتگی ( چه در بعد دینی و فردی و چه در بعد اجتماعی ) و با توجه به اتصال مستقیم با جریان هدایت، وجودش لازم و حتی حیاتی است. زیرا اگر فردی از دل جریان اصلی هدایت نباشد، هیچ تضمینی بر انحراف جنبش و مکتب در بستر تاریخ نیست. در ضمن باید فراموش نکرد که او فردی منفعل نیست و بیشتر از همه نگران این است که این جنبش و مکتب در راه راستین خود حرکت کند و به هدفش که سعادت بشریت در تمامی ابعاد است، برسد. اینجاست که هر ضمیر حقیقت جو و پاکی گرایش دارد که هم قصه مهدی باشد و عضوی از این جنبش!

در مورد اینکه آیا توجیه دارد که فردی این همه سال طول عمر داشته باشد و بحث های طبیعی و فیزیکی آن، بسیار سخن گفته اند و با اندکی جستجو دلایل کافی را خواهید یافت. در ضمن به همه دوستان توصیه می کنم که کتاب » انتظار، مکتب اعتراض» از دکتر شریعتی را مطالعه بفرمایند. ( برای تهیه نسخه پی دی اف آن بر روی این لینک کلیک کنید )

مطالب مرتبط:

مشکوه و مهدی

شور و شعور

حکایت ذغال گداخته و مهدی موعود

پی نوشت: امروز پنج شنبه است و رایج است شب های پنج شنبه با خواندن دعای کمیل و به یاد چاه و علی، قلب و دیده را با جهان بینی متعالی روشن کنند. بهمین خاطر مناجاتی در مسجد شهر فاو را که پس از عملیات والفجر 8 صورت گرفت را برایتان درج میکنم.

در ظلمت شب سیر سماوات خوش است // در خلوت شب بزم مناجات خوش است

اندر دل شب ز دل بر آوردن آه // در بارگه قاضی حاجات خوش است

لینک دانلود مناجات مسجد فاو-منبع: آواز اصیل ایرانی

پی نوشت دوم: از آنجا که در قسمت هایی از این پست نارسایی هایی موجود بود و باتوجه به برخی سوالات این پی نوشت نسخه تکمیلی این پست خواهد بود:

مبارزه طلبی در برابر دیگر تئوری ها

بنده قصد دارم بگویم وقتی امروز هر کس بر اساس مرام و مسلکش دنبال این است که یک جنبش انقلابی و رو به جلو بسازد و بر همان اساس برای جنبش خود سلسله آرمانهایی را تبیین می کند، در این میان واقعیتی به این ژرفا و با این ابعاد وسیع، آیا توانایی رقابت با انواع «ایسم» ها را ندارد؟ آیا مفهوم انتظار، آیا امید به ظهور مهدی و آرمان شهری مبتنی بر یگانه پرستی از انقلاب جهانی کومنیسم وکارگری و آرمان های مارکسیست ها سطح پایین تر است؟ آیا این انصاف است که ما این حرکت و جنبش انتظار را به این روشنی و زیبایی رد کنیم؟ مفهوم انتظار آنقدر پتانسیل دارد که چه ازنظر تئوریک و چه در عمل در مقابل بسیاری از «ایسم» ها قد علم کند.

حال باز شاید بگویید حضورش چه تاثیری دارد و ما میتوانیم همان اصول را از گذشتگان وام بگیریم. حضورش اولا به طور مستقیم و به واسطه فعالیتهای شخص خودش موجب تغییراتی می شود و شک نکنید که این قضیه هر روز در حال رخ دادن است و ایشان بسیار در رسیدن به آرمان ها در تلاش هستند. در ثانی حضورش به طور غیر مستقیم انگیزه ای برای تغییر و بهتر شدن فردی و همچنین امید به ایجاد آرمان شهری با پیش فرض هایی الهی را زنده نگه می دارد.

حال تصور می کنیم بدون وجود او چه می شود؟

در این صورت اگر که دین دار نباشیم، می رویم زیر بلیط یکی از «ایسم» ها و سخنان آن را هر گونه که باشد می پذیریم و هر وقت هم گند سخنان شان در آمد یکی دیگر می آید و یک «ایسم» دیگر تحویل مان می دهد در واقع ابتکار عملی نداریم و حتی اگر نظریه ای هم از خودمان ارائه دهیم باز هم مبتنی بر مفروضات آنان است. اگر دین دار باشیم و به دنبال مدل های مبتنی بر باور های دینی برویم باید برای جنبش ها به سوی امامان پیشین و یا پیامبران خواهیم رفت، در این صورت اولین نقد بر ما این است که کسی که به یک انسان که سالها قبل زیسته است اعتقاد دارد و ایده آلش را بر اساس آن بنا می کند چگونه می تواند حرف جدیدی داشته باشد و در ضمن چون آرمان خاصی هم در نگاه دینی بدون قبول این واقعیت متصور نیست پس بی انگیزگی بالا میگیرد و دوباره ما را از نظری تئوری و عملی به زیر بلیط خود می برند.

آرمان دینی

اما نسخه تکمیلی این است که بگوییم ایده آل ما زنده است و برای رسیدن به آرمانهایی که با حضور وی به ثمر می رسد هر روز کوشا هستیم و هر روز اندیشه زایی و تئوری سازی می کنیم. انگیزه ها هر روز زنده می شود و در واقع این روز جمعه یک نوع تلاش هفتگی و انگیزه برای تلاش در طول هفته است تا جمعه ای برسد که تمامی زحمات به بار نشیند. پس اگر وی نباشد و یا از افکارمان حذف کنیم ( که متاسفانه در جامعه ما بر خلاف اینکه ادعای مهدی باوری دارند، دقیقا همین اتفاق افتاده است )، دچار یک نوع بی انگیزگی بالاخص از نوع دینی می شویم و آرمانهای الهی به کل فراموش می شود و این می شود که آماده هر گونه استعمار فرهنگی می شویم و گمشتگی ها و دردهایمان را در «ایسم» ها به دنبال درمان می گردیم. در ضمن استعمار فرهنگی فقط سرآغازی برای استعمار سیاسی، اجتماعی و مالی است. بهر حال هر استعماری را استحماری می طلبد. نمونه اش هم اعراب حوزه خلیج فارس هستند. البته اگر کسی به دین اعتقاد نداشته باشد اساسا دیگر این استدلالات بی معنی است و فقط زمانی اینها معنی پیدا می کند که دین برایت مهم باشد و راه سعادت را دین داری فرض کنید.