خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

پیش از تحریر: این متن احتمالا طولانی خواهد شد، اما اگر هنوز احساس مسئولیتی نسبت به دین و باورهایتان دارید، حتما تا انتها بخوانیدش! در ضمن بخاطر حقایقی که در این پست گفته ام و اهمیت شان از نظر خودم، در صورت استقبال نشدن از این پست ( زیرا یک پست ساده نیست بالاخص پاراگراف آخر آن که نماینده ی یک فرهنگ است)، دیگر بلاگری نخواهم کرد. زیرا برآیند تمامی اهداف و اندیشه هایم در این پست خلاصه شده است.

لینک همین مطلب در پایگاه خبری تحلیلی « ریشه »

تفسیر این حدیث چیست؟

« در آخر الزمان نگهداری دین مانند نگه داشتن ذغال گداخته در کف دست است! »

بسیار از شما فکر می کنید که تفسیر این حدیث آن است که در دوره غیبت، آنقدر فسق و فجور زیاد می شود و آنقدر فساد و خونریزی می شود که دیگر موقع رسیدن منجی است. اما من کاملا با این نظر که بسیار هم جای افتاده مخالفم. زیرا اگر امروز را آخرالزمان بدانیم که خیلی ها هم بر این باورند، دیگر نه مثل قدیم خون ریزی داریم و نه مثل دوران اقوام پیشین با توجه به وصف قرآن و دیگر کتب، فسق و فجور! در کل در این ابعاد بسیار پیشرفته تر و موفق تر از اقوام پیشین بوده ایم. امروز اگر دیکتاتوری در برخی ممالک داریم اما هرگز حاکمینی چون فرعون و نمرود بر زمین وجود ندارد. اگر امروز کشتار مردم غزه و فلسطین را داریم اما هرگز جنگ های ماراتنی باستان که بسیار پر تلفات تر بوده است را نداریم. پس با دیدن یک ارتباط دختر و پسر در جامعه کنونی ( که کمی بی پروا شده )، نتیجه نگیرید که آخرالزمان شده زیرا در قبایل باستان چیزی به نام ازدواج مرسوم نبوده و همه در جامعه کمون از آن هم بوده اند. چرا آن تاریخ ها و مواقع را آخرالزمان لقب نداده اند ولی امروز را آخرالزمان نامیده اند؟ چرا درآن تواریخ حفظ دین مانند ذغال گداخته در کف دست نبود اما امروز هست؟ این ذغال گداخته چیست که در کف دست ما قرار است بنشیند و ما نتوانیم حفظش کنیم؟

تا  به حال دقت کرده اید که چرا بسیاری از کسانی که در قرون پیشین زیسته اند و از دانشمندان و اندیشمندان عصر خود بوده اند و در عین حال اصلا به کلام خلق و حاکمان کاری نداشته اند و معیار شان فقط حقیقت بوده است و در واقع بسیار دید باز و فارغ از تعصبی داشته اند، هیچ یک با شبهاتی که ما امروز مواجه هستیم، مواجه نیستند؟ شاید اولین پاسخ و همچنین احمقانه ترینش این باشد که آنان علمشان ضعیف بوده و قدرت تحلیل درستی نداشته اند. اما آیا مولوی و حافظ که پس از این همه قرن هنوز نگاهشان به زندگی، از رونق نیافتاده و اتفاقا بیش از پیش هم مورد توجه قرار گرفته اند ( در بسیاری از دانشگاه ها کلام مولوی را بر روی در و دیوار آنجا نگاشته اند و یا برخی کشیش ها هستند که در کنار کتاب مقدس، همیشه مثنوی معنوی نگه می دارند )، بی علم بوده اند و ما که معیار حق و باطل مان منبی بر برخی کتب و سایت و شبکه است، با علم هستیم؟ تا به حال به این فکر کرده اید که آیا مولوی و عطار هم به خونخواری و بالهوسی محمد و علی شک کرده اند؟ اگر شک کرده اند پس چرا آنقدر در مدح اینان سروده اند؟ پاسخ چیست؟ کسانی که تمامی منزلت های اجتماعی شان را زمین گذاردند و نیش زبان مردم را بخاطر عقایدشان تحمل کردند و حتی مثل حسین بن حلّاج گردن به دار سپردند، چرا نباید به کل دین و انبیا شک نکنند؟ آنان که بخاطر انا الحق گفتن آبرو و جان دادند پس چرا برای رد دین و پیامبرش این کار را نکردند؟ شک نکنید که اگر مطمئن بودند این دین کژی و ناراستی دارد، بی تعصب و هیچ واهمه ای بار دیگر قد علم می کردند و حرفی که از نظرشان بر حق بود، به گوش مردم می رساندند. اما  در طول تاریخ فقط چند تن به انکار قرآن و محمد و خدایش به پا خواستند که آنان نیز ادله ی روشنی ارائه ندادند و در ضمن تنها افتخارشان نیز همین انکار دین بوده و هیچ دانش و حکمت خاصی مضاف بر این عقیده باقی نگذاشته اند، چه در همین حالا هم که بازار دین ستیزی و بالاخص اسلام ستیزی داغ است، فقط می گویند که این دین و آیین ایراد دارد و چیزی برای عرضه ندارند، که اگر هم اندکی دارند، ریشه در باستان دارد که حتی آن عقاید باستانی نیز بسیار قابل نقد و خلل پذیر است. حال برمی گردیم به این سوال که چرا مولوی محمد را انکار نکرد؟ زیرا وی وقتی قرآن و احادیث را می خواند، آنقدر در آنها حکمت می دید که هرگونه احتمال روش و منش ضد انسانی را از ذهنش بیرون می کرد. یعنی باور کرده بود کسی که این حکمت ها و ژرف اندیشی ها را ارائه می دهد، نمی تواند خود فردی ناپاک باشد و خونریز و بوالهوس! آیا شما اگر از یک چاه، آبی زلال و پاک بنوشید و با آن آب بسیار پر نشاط و طراوت شوید، باز هم لازمست که از چاه پایین روید و مستقیما و از نزدیک، آب چاه را بنوشید و بیازمایید؟ هرگز چنین نخواهید کرد. فقط افرادی به کنکاش تاریخ و زیر و رو کردن وقایع دست می زنند که نتوانسته اند آن حکمت زلال را بنوشند. همان طور که به محمد و علی شک می برید کافیست این نگاه مثبت شما نسبت به کوروش نیز عوض شود واین بار تاریخ را برای کوروش کنکاش و زیر و رو کنید، در آن موقع است که چه بسا حقایقی بیابید که شما را از قوم آریایی و از پشت کوروش بودن تان نیز نومید کند. این نکته بسیار ظریف است که باید ازتمامی مکذبین پرسید. آیا شما به همان اندازه که به سیره  و منش و روش محمد در تاریخ پرداخته اید و آنان را تفسیر به راءی کرده اید و به قول خودتان از وی متنفر گشته اید، به همان اندازه در مورد کوروش و قوم آریا خوانده اید که این چنین نسبت به آنها فخر می کنید و خود را مرهون شان یافته اید؟ باور کنید هر که این سوال را آری گوید، دروغ گفته است.

و دلیل دوم اینکه قدما، اسیر شبهات امروزی ما نشده اند در این است که ما بیش از اندازه اعتماد به تاریخ و مورخین داریم. تمامی مکذبین برای تکذیب آیین اسلام و به قول عوامانه اش، سوتی گرفتن از این دین و پیامبرش به تاریخ طبری و تفاسیر واقدی مراجعه می کنند. یک سوال از تمامی این خردورزان؟ محمد بن جریر طبری و محمد بن عمر واقدی در چه سالهایی می زیستند؟ آیا کسی می تواند وقایعی را تشریح کند که سه قرن پیش اتفاق افتاده ولی اندکی دچار اشتباه و یا برداشتی برخاسته از اندیشه و باورهای خویش و رایج زمان خود، نشود؟ این در حالیست که دوستان سند شناس اسلامی به بسیاری از شبهاتی که مستخرج از این کتب است نقد وارد کرده اند و عدم تطابق اخبارها را گزارش داده اند. در اینجاست که امثال مولوی که حکمت های جاری از احادیث و قرآن سیراب شان کرده، لحظه ای تردید نمی کنند و با کمال اطمینان می گویند که مولف فلان تاریخ یا تفسیر دچار اشتباه شده است اما انسان قرن بیست و یکم که خود را در اوج علم و اطلاعات می داند، لحظه ای این احتمال را در ذهنش مرور نمی کند و سریعا حکم بر بطلان دین می دهد.

اما برگردیم به حدیث ابتدایی؛ نفسیر بنده از ذغال گداخته، موارد مذکور در بند ابتدایی متن نیست ( در آنجا دلایل رد آنان را ذکر کرده ام ). ذغال گداخته همین سطحی نگری و تردید ها و شبهات است که روز به روز بیشتر می شود و در مقابل به جای آنکه باقرالعلوم و جعفر صادق ظهور کند، شعیب بن صالح و هاله نور و موشک سجیل ظهور می کند! دارند فرهنگ مار ا نابود می کنند، آقای منتظر مهدی با کمونیست ِ آمریکای لاتینی، در حرم رضا جلسه سیاسی برگزار میکند و با مورالس یک دست فوتسال قربت الی الله! امروز برادر ارزشی وبلاگ مرا در عرض یک ثانیه فیلتر می کند اما حوصله ندارد چند دقیقه در روز تفسیر المیزان را بخواند و ببیند چگونه باید عرضه شود که جوان باورش بدارد. امروز آخوند و طلبه بالای منبر و در مدرسه علمیه فقط از ولایت مطلقه فقیه و فتنه و دفع فتنه می گوید و یا نهایتا نحوه ی غسل، اما کجاست آنکه برود شبانه روز چشمان را از فرط تاریخ و تفسیر خواندن سرخ و بی خواب کند تا شبهه ای را مردود کند؟ مهدی بیاید مرزهای اسلام گسترده شود یا بیاید برای گسترش فرهنگ اسلام؟ اسلام یک مفهوم فرهنگی است یا تفسیر موشک و شمشیر؟ هیهات! هیهات! کسی که بالای وبلاگش «اللهم عجل لولیک الفرج» می نویسد و یا پشت ماشینش با ائمه سلام علیک می کند، شیعه نیست! منتظر مهدی نیست! منتظر مهدی در ابتدا خود یک مهدی است! خود یک مهدیه است!کسی که هدایتگر است، اهل کتاب و فرهنگ و قلم است نه اهل باتوم و بگیر ببند و فحاشی! اوباش نمی توانند منتظر مهدی باشند! دل مهدی خون است که در میان منتظرانش یک منتظر ندارد! همه می گویند مهدی بیا تا شبهات برطرف شود! این غلط است! این انحراف است! وظیفه من و تو است که شبهات را برطرف کنیم تا مهدی وقتی می آید دوباره سرش را نبرّند و نبرّیم! تا دوباره همه سکوت نکنیم! امروز وظیفه من است که آنقدر روشنگری کنم و آنقدر ببارم تا تمام زمین سبز شود و آنقدر آب شوم تا همه جا را شمع وار روشن کنم! مهدی با گریه های شب جمعه ی من و تو نمی آید با آگاهی بخشی کل هفته ی من و توست که ظهورش نزدیک می شود. مهدی زرادخانه و سرباز نمی خواهد، وزرات اطلاعات نمی خواهد، مهدی یک اندیشمند و دانشمند می خواهد! آتش گداخته اینست! آنان که شب ها بیدار می شوید و نماز شب به جا می آورید، امشب راحت بخوابید اما قبل از خواب یک جمله ی قرآن را خودتان به زیبایی تفسیر کنید! فرهنگ بسازید! مولّد باشید! مصرف کنندگی بس است! چهارده قرن مصرف کردند امروز باید دوباره تولید کرد!

مخلص کلام:

منتظران مهدی، خودشان به تنهایی یک مهدی هستند و یا مهدیه!

پی نوشت: همگنانی که علاقه دارند در راستای متن فوق فعالیت های بیشتری داشته باشند، از نگاشته هایی که از نظر خودشان ارزشمند است، حمایت کرده و با ارسال آنها از طریق ایمیل به دوستان شان و یا اشتراک گذاری آنها در شبکه های اجتماعی، در جهت روشنگری یاری رسان باشند.

احتمالا بسیاری از شما مستند » راز » ( The Secret ) را دیده اید و یا کتابش را خوانده اید. برخی به شدت به آن باور دارند و تک تک نصایح و آموزه های آن را به کار می بندند. نگارنده ی آن، می گوید این روشی است که افراد موفق ِ قبل از ما و یا معاصر ما، مثل پلاتو، انیشتین، بتهوون، داوینچی و … آن را پیش گرفته اند و راز موفقیت شان نیز در همین روش بوده است. شما نیز هرگز نمی گویید که باید برایتان به طور منطقی اثبات شود که آیا این چیزی که آنرا «راز» نامیده اند، واقعا در حقیقت وجود دارد یا نه؟ بلکه آنرا بدون هیچ پیش داوری باور و سپس امتحان می کنید هر چند که شاید در ابتدا غیر قابل باور و اعتماد باشد. به آن عبارات و جملات اعتماد می کنید که اگر باورشان نداشته باشید، هرگز حاضر نخواهید بود امتحانشان کنید. حال بنده برای شما یک پیشنهاد دارم. این دو خط سبز شده ومتن زیرش را به دقت بخوانید و در انجام آن کمال اهتمام را داشته باشید.

»»

کسى که نهان خود را اصلاح کند، خدا آشکار او را نيکو گرداند، و کسى که براى دين خود کار کند، خدا دنياى او را کفايت فرمايد، و کسى که ميان خود و خدا را نيکو گرداند، خدا ميان او و مردم را اصلاح خواهد کرد.

««

فقط یکبار! فقط یکبار با تمام وجود این عبارات را باور کن و سعی کن آن را با کمال دقت انجام دهی. باید یاد بگیریم تا وقتی که کاری را انجام نداده ایم، نمی توانیم در موردش پیش داوری کنیم. همان طور که هزاران بار کتابهایی همچو راز یا  کتابهای روان شناسان مختلف را برای بهتر شدن اوضاع مان خوانده ایم و در انجام سفارشات آنها تمام دقت و ظرافت را به خرج داده ایم، یکبار هم با تمام وجود عامل این فرمان ها باشیم.

سعی کن هر روز با انرژی بیشتر و باور عمیق تر، پیش از طلوع برخیزی و تمام تلاشت را انجام بده تا خدای خود را پیدا کنی، خدایی که تمامی نداشته هایت را با وجود آن داشته می یابی و باور کن که اگر با او روابطت اصلاح شود، دیگر لازم نیست با هزاران هزار پارامتر جاری در هستی خود را هماهنگ کنی! با او هماهنگ باش، تا دنیا با تمام پارامترهایش خود را با تو هماهنگ کند. زیرا تمام هستی زیر مجموعه ای از اوست و اگر تو با عاملی خارج از این مجموعه تعامل داشته باشی، ناخودآگاه ماهیتت فراهستی می شود و قادر به کنترل زیر مجموعه ها خواهی شد.

فکر کن این دو خط نوشته هم جزئی از کتاب راز است و بدون اینکه بدانی، گوینده ی آن کیست انجامش دهی.

کار نداشته باش که این روش را قبلا اعراب بادیه نشین انجام داده اند و یا برای چندین قرن پیش است، فکر کن این روش را اولین کسی که در حال انجامش هست، تو هستی! سعی کن این بار با تمام وجود امتحانش کنی!

ببین بعد یک مدت چه میبینی! چشمهایت را بشوی و این کار را با اخلاص انجام بده!

چندین ماه است که یوگا و انواع مدیتیشن را تجربه کرده ای، سعی کرده ای نظرات فلان کارشناسان را مو به مو انجام دهی. حال چهل روز قبل از طلوع آفتاب برخیز و چند دقیقه با یک نفر که خیلی ها وجودش را باور دارند، صحبت کن. فقط قول بده  واقعا به این رازها توجه کنی و باورشان کنی!

دین فقط تئوری نیست بلکه عملی ( practical )  است. همان طور که ابتدا باید به یک متخصص ارتوپد اعتماد می کنی و تمرین هایش را در جهت بهبود یابی ات، باور داری و نسبت به تاثیر آن تمرینات مطمئن هستی و همان طور که یک ارتوپدیست گهگاه برایت تمرینات سنگین تجویز میکند طوری که تاب انجامش را نداری و درنهایت عضله ی تو را دوباره قوی و آماده می کند، در حالیکه شاید در روز اول نتوانی حتی یک گام برداری، دین نیز شاید در ابتدا کمی برای تو سخت باشد، اما به این متخصص اعتماد کن.

این سخنان را نیز مانند سخنان Rhonda Byrne باور کن! فکر کن این جلد دوم کتاب راز است!  باور کن و با تمام وجود سعی کن بر آن همت گماری! نتیجه اش را شک نکن که خواهی یافت!


با تذکر دوستان متوجه شدم در نگارش این مطلب بیش از حد تندروی کرده ام، به همین خاطر از همگی عذرخواهی می کنم.

امروز، ششم آبان، سالروز ولادت یگانه منجی ممه ایّت و احیا کننده باتوم و کهریزک، دکتر آ سید محمود احمدی نژاد ( بسیجیان بخوانند «شعیب بن صالح» ) می باشد. این فرخنده روز را به تمامی یارانه باوران و رایانه طلبان ( منظور از رایانه همان یارانه است اما ما رو حرف امام جمعه ی فرهیخته ی تهران حرف نمی زنیم)، از جمله مردم شریف و انقلابی کومور، لبنان، فلسطین، آمریکای لاتین، چین و انگلستان ( جزیره ای است در غرب آفریقا ) تبریک و تعزیت می گوییم و آرزو داریم هر چه خاک اوست، بقای عمر ایشان باشد.

اخبار متناقضی از نحوه تولد ایشان گزارش شده است. در اینجا به نقل معتبر ترین آنها، که از رحیم المشاء ( از دانشمندان معاصر است ) روایت شده است، بسنده می کنیم. رحیم المشاء پیرامون این رخداد چنین سخن می راند:

« همی به حومه ی گرمسار نزدیک گشته بودمی که ناگه هاله های نوری بدیدم که سراسر شهر را فرو گرفتندی و همچو دیسکو های LA درخشندگی همی کردندی. مرا شگفتی بودندی که در آن دم، دوگان دوگان چهارپایان رمیده و به جفت گیری بیافتادندی. عرعر خران و قاطران حکایت از رخداد مهمی می کردندی. در گرماگرم مکاشفه و مشاهده ی صحنه ای از مقاربت مرغ و خروسان بودمی که یک باره خویشتن را در آغوش یک شیخ بسیار پشمینه مو و زشت رو بیافتمی. از وی سبب هم آغوشی را سائل گشتمی. وی پاسخ همی داد، آن صحنه مثبت هجده بودندی و فیلتر شدندی و من پیوند پیشنهادی بودمی. کارت بسیج فعال گرو نهادمی و خویشتن را از وی رهانیدمی. بر رخش بی آر تی شدمی و تا به بارگاه آ سید محمود بی درنگ تاختن کردمی. در آنجا کودکی بازیگوش دیدمی که بی وقفه سخن می رانندی، بسیار از ممه می گفتندی و مردم به سخنان وی بسیار بخندیدنی. مقربین کودک، جملگی نشئه ی مشربه ای به نام ساندیس بودندی و جامه شخصی پوشندی و دمادم اسلحه ای باتوم نام، از نیام برون آوردندی و بر فرق کوی نشینان کوفتندی. لیک جرگه ای از آنان که عنان اختیار از کف بدادنی، در طویله ی دربار، محبسه ای به نام کهریزک مهیا ساختندی و شیشه هایی در پاره ای فرو کردندی. یک تن از مقربین کوچکوف بودندی که بر لقب پفیوزالدوله شهره گشتندی. وی هر آنکس به گفتار کودک نمی خندندی، عتاب کردندی و وی را منافق نام همی نهادندی. من نیز جرعه ای از آن مشربه بنوشندی و زان پس مرید کودک گشتمی.»

بر روی عکس کلیک کنید تا اسناد گنده شود

 

این عکس مربوط به حوادث پیرامون 18 تیر سال 78 می باشد

آدرس بعدی من:

http://pedrambarani2.wordpress.com

البته اگر مشترک این وب شوید، دیگر نیازی نیست که آدرس را عوض کنم و از طریق ایمیل کارها صورت می گیرد!

دیشب حدود ساعت 22 به وقت تهران، وبلاگ بنده مورد هجوم عده ای کاسه لیس جیره خوار واقع شد. این افراد که امروز به نام ولایت جنایت می کنند، در سالهای نه چندان دورتر به نام ملیّت و سلطنت، خون مردم را در شیشه می کردند. در واقع اینان بنده ی پول هستند و از هر دو جهان آزادند!

آنان که به یک نظر وب ما را فیلتر کنند // اگر خودمان را بیابند با شیشه نوشابه پذیرش کنند!

البته این فیلترینگ باعث شد هر گونه ارتباط من با قوم الظالمین نفی شود و همه باور کنند که من نیز مثل بقیه هستم. با توجه به اینکه وبلاگ قبلی خیلی خوب جا افتاده بود و در بسیاری از موتورهای جستجو، برای برخی واژگان خاص، در اولین لینک های پیشنهادی بود، این فرومایگان طاقت دیدن نداشتند. هر چند آمار 235 نفر آنلاین در هفته ی پیشین نیز ( که یک رکورد برای بنده بود )، در این اتفاق بی تاثیر نبود. نا گفته نماند که اشتراک گذاری وسیع پست ها در شبکه های اجتماعی نیز در این مدت اوج گرفته بود که از تمامی همگنان بابت این حمایت، سپاسگزارم.

از تمامی همگنان درخواست می کنم، آدرس جدید را در قسمت پیوند وبلاگ خود درج کنند. همچنین برای اینکه برای بنده تغییر مجدد آدرس در صورت فیلترینگ های بعدی ( که اصلا دور از ذهن نیست ) بسیار پر مشقت است ( بدلیل حجم بالای فابل های موجود در پست ها و تعداد زیاد پست ها و سرعت پایین آپلودینگ و دانلودینگ )، تقاضا دارم که جعبه دوم قسمت پایین نظرات ( که عنوانش «

با سپاس فراوان از تمامی همگنان نیک

پدرام بارانی

تا اوین هست می نویسم؛ روزی نخواهم نوشت که یا اوین دیگر نیست یا من نیز در اوین هستم!

اگر قرار است خفه مان کنند، بهتر است آنان این کار را بکنند نه خودمان!

خروس دلم!

خروس دلم مرا از خواب بیدار کرد. اما ای وای… هنوز سحر نشده بود. تا به کی در این تاریکی بیدار بمانم؟ این خروس بی محل، ندانست که همه باید در شب خواب باشند. زیرا مدتهاست که جغد پیر بیداری را در ظلمت شب جُرم کرده است. تهمت بیداری را به دوش کشم یا ننگ خواب آلودگی؟

پی نوشت:اهل مینیمال نیستم. اما بعضی وقتها چند عبارت ناقص کاملتر از یک متن طولانیست.

برای سهولت در امر مطالعه و احترام به بازدیدکنندگانی که حوصله مطالعات طولانی ندارند، این پست در دونسخه خلاصه و مفصّل تنظیم شده است. لطفا بعد از اینکه این مطلب را خواندید، خاطر نشان کنید کدام نسخه را مطالعه فرموده اید.

به بهانه ی اخراج اساتید سکولار از دانشگاه ها! ( لینک مرتبط):

نسخه خلاصه:

یکی از اساتیدم به همین دلایل حدود یک سال پیش از دانشگاه ما اخراج شد ( یا به قول خود این مرد شریف عذرش را خواستند ). وی در دانشگاه دروس معارف اسلامی و اندیشه اسلامی را ارائه می داد. اکثر اساتید این گونه دروس ( بر خلاف استاد مذکور ) در دانشگاه ها عادت دارند آسمان ریسمان ببافند و به جای اینکه چیزی بگویند که مورد توجه دانشجو باشد و دردی از او دوا کند، سخنان بیهوده ای بر زبان می رانند. دو نمونه از این اساتید:

یک آخوند بی سواد بود. یاد دارم سر کلاس ما را مجبور می کرد که جملات نهج البلاغه را صرف و نحو کنیم ( آن هم برای بچه های رشته های فنی مثل برق و مکانیک و … ). این آخوند ِ استاد نما، لال بود و بلد نبود اندکی در یک مورد مشخص ( حتی بحث های دینی که مثلا تخصصش است )  سخن بگوید. اگر این مردک لال حرفی هم می زد، جز حرفهای روزمره که از هر کم عقلی بر می آید، چیزی نمی گفت و فقط کتاب را روخوانی می کرد.

یک استاد دیگر داشتم که آن هم دست بر قضا آخوند بود. این بشر مثل سگ بود، کافی بود اندکی در بحث هایی که اکثرا سیاسی بود، مخالفت می کردی، می خواست پاره پاره ات کند. لحظه ای حرف مخالف را بر نمی تابید و سعی در خفه کردن، آوای مخالف داشت. این بشر که تاریخ تحلیلی صدر اسلام تدریس می کرد، تمام تلاشش را می کرد که اثبات کند فلانی، علی زمان است و مخالفانش خوارج، مارقین و ناکثین و … هستند.

اما استادی که اخراج شد، همیشه به سوالات ما جواب می داد و می گفت سوالات شما از درس هایی که من برای ارائه آمده کرده ام، مهمتر است. همیشه می گفت هر جا سوال داشتید، همان جا حرفهای مرا قطع کنید و سوالتان را بپرسید. نسبت به کسانی که مخالف او فکر می کردند بسیار سعه ی صدر داشت. در یک کلام سگ نبود. همین طور به دلیل مطالعات بالایی که داشت، هم خوب سخن می گفت و هم سخن ِ خوب می گفت. در واقع  لال هم نبود. اما چون سکولار بود، اخراج شد.

البته این اولین بار نیست که این گونه اقدامات صورت می گیرد. در سال 85 در دانشگاه تهران، عده ای از اساتید را، که از نظر حکومت دگراندیش محسوب می شدند، همچو دکتر محمد مجتهد شبستری، بالاجبار بازنشسته شان کردند.

بنده قصد ندارم که آخوند و مکتب فکری اش را از بیخ و بن تکذیب کنم و یا  سکولار و سکولاریسم را بی چون و چرا تاییدکنم. بنده در تلاشم تا یک روش ناموفق در تدریس که همراه با دو صفت سگ و لال است، را رد  و یک روش موفق را هر چند که سکولار است، تایید کنم.

نسخه مفصّل:

اصلا دوست نداشتم در این باره بنویسم اما ناگزیرم تا از جفاهایی که امروز به اساتید می شود، بنگارم. زیرا که فردایی جز امروز آنان در انتظار ما نیست. یکی از اساتید عزیزم که بنده با ایشان بشدت دوست صمیمی و هنوز در ارتباطم هستم. به همین دلایل حدود یک سال پیش از دانشگاه ما اخراج شد ( یا به قول خود این مرد شریف عذرش را خواستند ). وی در دانشگاه دروس معارف اسلامی و اندیشه اسلامی را ارائه می داد. اکثر اساتید این گونه دروس ( بر خلاف استاد مذکور ) در دانشگاه ها عادت دارند آسمان ریسمان ببافند و به جای اینکه چیزی بگویند که مورد توجه دانشجو باشد و دردی از او دوا کند، سخنانی و نکاتی از دین می گفتند که جز خوابیدن و مخ زدن بغل دستی ( با عرض معذرت! ) برای دانشجوها هیچ بهره ی دیگری نداشت.

من بسیاری از این نوع اساتید را  تجربه کرده ام. یک آخوند بی سواد بود. یاد دارم سر کلاس ما را مجبور می کرد که جملات نهج البلاغه را صرف و نحو کنیم ( آن هم برای بچه های رشته های فنی مثل برق و مکانیک و … ). این عمل یعنی جان کلام را کشته بود و به جایش تنوین و زیر و زبر حروف را چسبیده بود. بنده عربی ام خوب بود و با این قضیه مشکلی نداشتم اما کسی که یکبار با حکمتهای نهج البلاغه آشنا شده باشد، می داند این ملّا چقدر بی شعور و کوته فکر بوده است. این آخوند ِ استاد نما، لال بود و بلد نبود اندکی در یک مورد مشخص ( حتی بحث های دینی که مثلا تخصصش است )  سخن بگوید. اگر این مردک لال حرفی هم می زد، جز حرفهای روزمره که از هر کم عقلی بر می آید، چیزی نمی گفت و فقط کتاب را روخوانی می کرد و با سطح ضعیف تری تحویل ما می داد. برای فهمیدن عمق فاجعه بد نیست این خاطره را از وی تعریف کنم:

«بنده جلسه اولش را نرفتم  و جلسه دوم هم دیر رسیدم. از آنجاییکه این اساتید بسیار صاحب فضل هستند، دانشجویان از آخر کلاس، صندلی ها را پر میکنند تا کمتر مورد توجه و یا نگاه استاد باشند. بنده هم به خاطر تاخیر مجبور بودم روی صندلی های باقی مانده ی جلوی کلاس بنشینم. در حال گوش دادن به حرفهایش ( که خیلی هم سطح پایین بود ) بودم، که ناگاه به صندلی های عقب نگاه کردم. دیدم همه دانشجویان بلا استثنا در حال نگارش بودند. از یکی از بچه ها که نزدیکم بود، پرسیدم قضیه چیست؟ گفت:  این اسگول جلسه اول گفته هر چی سر کلاس میگم جزء امتحانه.»

یک استاد دیگر داشتم که آن هم دست بر قضا آخوند بود. این استاد مثل سگ بود، کافی بود اندکی در بحث هایی که اکثرا سیاسی بود، مخالفت می کردی، می خواست پاره پاره ات کند. لحظه ای حرف مخالف را بر نمی تابید و سعی در خفه کردن، آوای مخالف داشت. این بشر که تاریخ تحلیلی صدر اسلام تدریس می کرد، تمام تلاشش را می کرد که اثبات کند فلانی، علی زمان است و مخالفانش خوارج، مارقین و ناکثین و … هستند. هر چه ما استدلال می کردیم، انگار در گوش یکی از حیوانات خدا، یاسین می خواندیم. هر جا هم که کم می آورد، سریعا اسلحه ی سفسطه و مغالطه را آماده به شلیک می کرد. کلا چهره منفور نزد همگی دانشجویان بود. و خاطره ای از او:

» یاد دارم که یک بار بعد از کلاس با او بحث را ادامه دادیم. وی که از ما به شدت شکار بود، دست آخر جزوه ای به ما نشان داد که داشت سرم به سقف می خورد. یک فلوچارت ( نمودار ) به ما نشان داد که بر اساس آن راه سعادت و بهشت رفتن را تعیین کرده بود. این نمودار که کاملا شبیه به فلوچارت های کامپیوتری بود، به این صورت بود که مثلا می گفت خد را قبول داری؟ اگر نه جهنمی هستی! اگر قبول داری وارد مرحله بعد می شدی. مرحله بعدی سوال بود که آیا به فلان چیز اعتقاد داری؟… به همین ترتیب تا اینکه آیا ولایت فقیه و فلانی را قبول داری؟ و اگر نه برو به جهنم! «

اما استادی که اخراج شد و بنده به ایشان به شدت ارادت دارم، همیشه به سوالات ما جواب می داد و می گفت سوالات شما از درس هایی که من برای ارائه آمده کرده ام مهتر است. همیشه می گفت هر جا سوال داشتید، همان جا حرفهای مرا قطع کنید و سوالتان را بپرسید. نسبت به کسانی که مخالف او فکر می کردند بسیار سعه ی صدر داشت. در یک کلام سگ نبود. همین طور به دلیل مطالعات بالایی که داشت، هم خوب سخن می گفت و هم سخن ِ خوب می گفت. در یک کلام لال نبود.

ایشان به شدت به دین اسلام گرایش داشت و همیشه در دفاع از این دین تلاش می کرد اما اندکی گرایشات سکولار داشت که آن هم امثال من که او را مدت زیادی می شناختیم، فهمیده بودیم. هرگز سعی نمی کرد گرایشات و یا افکارش را تحمیل کند، اما از شانس بد ما، سر یکی از کلاس ها چند دختر و پسر بسیجی حضور داشتند و علیرغم اینکه اصلا وی مستقیما از سیاست نمی گفت و فقط از دین می گفت، مغضوب آنان و به تبع آن روسای دانشگاه واقع شد. و شد آنچه باید می شد. ایشان دو ترم است که از آن دانشگاه اخراج شده است!

البته این اولین بار نیست که این گونه اقدامات صورت می گیرد. در سال 85 در دانشگاه تهران، عده ای از اساتید را، که از نظر حکومت دگراندیش محسوب می شدند، همچو دکتر محمد مجتهد شبستری، بالاجبار بازنشسته شان کردند.

بنده قصد ندارم که آخوند و مکتب فکری اش را از بیخ و بن تکذیب کنم و یا  سکولار و سکولاریسم را بی چون چرا تاییدکنم. بنده در تلاشم تا یک روش ناموفق در تدریس که همراه با دو صفت سگ و لال است، را رد  و یک روش موفق را هر چند که سکولار است، تایید کنم.

بنظر بنده باید روش و منش و اندیشه افراد اصلاح شود تا ساختارهای سیاسی – اجتماعی کارآمد و پویا شوند. من فکر نمی کنم حتی اگر همین الان اعلام کنند که سکولار برپا شد و جمهوری اسلامی پایان یافت، فردا ما با استبداد و بدبختی روبرو نشویم. زیرا انسان ها پازل این جامعه را می سازند و ساختارها به مثابه ی چارچوب و قاب این پازل هستند. نقش ها و نگاره ها هستند که یک پازل را هویت می بخشند. پس باید در ابتدا روش، منش و اندیشه مردم اصلاح شود تا فرهنگی داشته باشیم که قابل سرمایه گذاری باشد. در آن موقع می توانیم در مورد بازدهی و کارآمدی یک مکتب عادلانه به قضاوت نشست.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.